کد خبر: ۱۲۰۸
۲۰ مرداد ۱۴۰۰ - ۰۰:۰۰

نقش من، چاپ کتاب زندگی اوست

حدود سال 50 خانواده امینیان هم به مشهد مهاجرت می کنند تا دعای شب های جمعه شان از کاشمر به مشهد منتقل شود: «ما بیشتر ایشان را در جلسات می دیدیم. حاج آقا دوست داشتنی بود. اهل تعارف نبود ولی اهل مراعات بود. کتابخانه ای داشت که گوشه شیشه اش شکسته بود. یک پرنده بالای کتاب ها لانه کرده بود. بچه ها تصمیم داشتند شیشه را عوض کنند ولی چون راه پرنده مسدود می شد حاج آقا گفت حق ندارید دست بزنید. او عالمی بود که عظمت خلقت را در آن پرنده می دید و حیات را حق او می دانست.»

همین که از راه می رسیم، از مصاحبه هایی که گرفته است و کتابی که در دست تدوین دارد حرف می زند. ذهن ما پیش انگیزه ای که او را وادار به تألیف کتاب کرده مانده است ولی او ما را میهمان محتوای کتابش می کند. رؤیای ابالفضل امینیان تا چند ماه دیگر ورق به ورق زیر دستگاه چاپ می رود و صحافی می شود.

 سر خط مصاحبه آوردنِ او که در شخصیت کتابش غرق شده است، به همین راحتی نیست. بیشتر می خواهد از شیخ محمد واله بگوید تا خودش. طول می کشد تا بخواهد برای ما بگوید چه اتفاقی باعث شده است او سراغ این شخصیت خاص برود.

 میان مکث هایش سؤالی درباره خودش می پرسم و او پس از چند کلمه، دوباره جملاتش را به آن مرد بزرگ پیوند می زند تا مصاحبه ما میان چیزهایی که او را شیفته مرحوم واله کرده است و بخشی که خودش میان آن نقش پر رنگی ایفا می کند، در گشت وگذار باشد.


رفت وآمدمان با هم زیاد بود

در حسینیه امینیان در خیابان کاشانی میهمان او هستیم که منزل پدری اوست و سال ها شب های جمعه میزبان منبری معروفشان بوده است. بارها و بارها حاج آقا میهمان فرش این خانه بوده و برای ساکنانش منبر رفته است. «پدرم فرهنگی بودند و همین هم سبب آشنایی پدرم با مرحوم واله شد.

 پدرم حدود سال 35 مأمور شد در یک روستای معروف کاشمر خدمت کند. آنجا تازه متوجه شد که بچه ها موارد ابتدایی دین را هم نمی دانند. 8 سال آنجا ماندگار شد و از علمای شهر به آنجا برد تا به آن ها آگاهی بدهد. حاج آقا واله در آن زمان به مدرسه پدرم و آن روستا می رفت.»

سکونت آیت الله دعایی در منزل ما باعث ارتباط بیشتر ما با حاج آقا واله شد. از سوی دیگر، مادر من هم با همسر ایشان ارتباط نزدیکی داشت

سال 39 تا حدود 43 طی 5 سال آیت الله سید محمد دعایی به کاشمر می رود و در خانه امینیان ساکن می شود. «سکونت آیت الله دعایی در منزل ما باعث ارتباط بیشتر ما با حاج آقا واله شد. از سوی دیگر، مادر من هم با همسر ایشان ارتباط نزدیکی داشت. از طرفی بچه های حاج آقا هم با ما رفاقت داشتند. همه این ها دست به دست هم داده بود تا رابطه خوبی با هم داشته باشیم و با روحیات ایشان از نزدیک آشنا شویم.»


حیات حق پرنده است

حدود سال 50 خانواده امینیان هم به مشهد مهاجرت می کنند تا دعای شب های جمعه شان از کاشمر به مشهد منتقل شود: «ما بیشتر ایشان را در جلسات می دیدیم. حاج آقا دوست داشتنی بود. اهل تعارف نبود ولی اهل مراعات بود. کتابخانه ای داشت که گوشه شیشه اش شکسته بود. 

یک پرنده بالای کتاب ها لانه کرده بود. بچه ها تصمیم داشتند شیشه را عوض کنند ولی چون راه پرنده مسدود می شد حاج آقا گفت حق ندارید دست بزنید. او عالمی بود که عظمت خلقت را در آن پرنده می دید و حیات را حق او می دانست.»
حساسیت خاصی دارد تا حرف هایش شبیه کتابش مستند باشد.

 با اینکه کتابش در حال تدوین است، در جست وجوی گوشه های پنهان او هنوز حرف های دیگران را واکاوی می کند. امینیان اصل و ریشه خودش هم به کاشمر برمی گردد اما از پیوندهای حاج آقا واله با کاشمر می گوید: «پدر ایشان از بزرگان و علمای کاشمر بود و طبع شعر داشت. نامش محمدرضا واله بود که حدود سال 1330 فوت کرد و در کاشمر مدفون شد. در جست وجوهایم چند قطعه شعر از پدر ایشان یافتم که در کتاب «پای در رکاب» به چاپ رسید.»

آمد و شد شیخ محمد واله میان کاشمر و مشهد باعث می شود که هم او را در مشهد خوب بشناسند و هم در شهر آبا و اجدادی اش. امینیان ویژگی شاخص او را ارتباط با علمای شاخص مشهد می داند: « ایشان در مشهد به طور خاص در محضر میرزا جواد آقای تهرانی و شاگرد خلف ایشان است.»


من شیفته ایشان بودم

«من شیفته خصوصیات اخلاقی ایشان هستم.» را می گوید تا در شروع مصاحبه موضعش را مشخص کند. از این پس باید حرف هایش را بشنویم تا بدانیم او با چه انگیزه ای به دنبال تألیف کتاب برای مرحوم واله رفته است. 

امینیان خودش مرحوم را می شناسد و با کسانی گفت وگو گرفته که با او مأنوس بوده اند و هرچه می گوید بخشی از کتابش است: «در حوزه 2 چیز باعث می شود که فرد مطرح شود: اخلاق و علم. اما در نهایت هر علمی که شخص فرامی گیرد باید به اخلاق منجر شود. حاج آقا واله نمود آن چیزی بود که از اسلام آموخته.

 میرزا جوادآقا شخصیتی مانند واله می سازد که انگار هیچ هوا و هوسی در وجود او نیست

 میرزا جوادآقا شخصیتی مانند واله می سازد که انگار هیچ هوا و هوسی در وجود او نیست. آن قدر این امیال در وجود مرحوم واله کم است که ما قادر به تشخیص آن نیستیم. بارها پیش می آید حاج آقا در میان جمعیت چشمش به کسی می افتاد که علم دارد و به راحتی منبر را به او می سپرد. روی منبر میان کلامش می گفت صلوات بفرستید تا آن عالم جایگزین او شود و صحبت را ادامه دهد. با آن رتبه علمی، برای خودش شأنیتی قائل نبود. 

من در جلسه ای نشسته بودم که علما ردیف نشسته بودند. ایشان از صف علما عبور کرد و میان مردم نشست. علما هم می دانستند که اگر به ایشان تعارف کنند نمی پذیرد که آنجا بنشیند. جوری ساده و بی پیرایه رفتار می کرد که تصور می شد سوادی ندارد. یک دستمال هم همیشه همراهش بود که کتاب هایش را در آن پیچیده بود. کنار کتاب ها هم چند لقمه نان بود.»


نقش من ثبت خاطرات ایشان بود

امینیان درباره اینکه چه چیزی او را واداشته است دربه در دنبال کسانی برود که خاطره ای از او دارند: «من به ایشان ارادت دارم و این علقه از کودکی در من ریشه دوانده است. چه گونه باید این ارادت را نشان می دادم؟ تصمیم گرفتم آنچه خودم می دانم و آنچه دیگران می دانند را جمع آوری کنم.

 انگار این نقش را در زندگی آقای واله داده اند تا من بازی کنم و درباره ایشان کتابی بنویسم. اکنون بسیاری از افراد من را به اعتبار ایشان می شناسند. کم لطفی بود که از آن استفاده نکنم و اطلاعات ایشان را جمع آوری نکنم. چند سال دیگر بسیاری از افراد این نسل دیگر نیستند. یکی از مصاحبه شونده های من چند ماه پیش به رحمت خدا رفت. من همیشه در پس ذهنم این ایده را داشتم که کاری برای ثبت خاطرات وابسته به آقای واله انجام بدهم تا بالاخره به سرانجام رسید.»

گام هایی که پدرش در زندگی برداشته شبیه نقطه های روشنی است که مسیر را برای پسر مشخص کرده است. نوشتن سرگذشت آقای دعایی به توصیه پدر و جمع آوری چند مجموعه شعر قدیمی، راه را برای نوشتن کتاب آیت الله واله باز می کند: «از سال 84 سرگذشت آقای دعایی را به توصیه پدر نوشتم. سپس چند مجموعه از اشعار قدیمی که رو به نابودی بود جمع آوری کردم. کتاب «پنجره فولاد» را درباره کرامات حضرت رضا(ع) جمع آوری و چاپ کردم. اشتیاق خودم به انجام کارهایی است که اگر من انجام ندهم شاید نفر دیگری پیدا نشود که اجرا کند. وقتی این اطلاعات چاپ شد دیگر جایی ثبت شده و ماندگار می شود.»

بسیار گشتم تا دوستانی را پیدا کردم که حاضر به صحبت شدند و اکنون کتابی حدود 150 صفحه در حال تدوین است

کار شیخ واله چند باری به تعویق می افتد و افرادی که با وجوه مختلف شخصیت ایشان آشنا هستند، سخت راضی به مصاحبه می شوند: «بسیار گشتم تا دوستانی را پیدا کردم که حاضر به صحبت شدند و اکنون کتابی حدود 150 صفحه در حال تدوین است. البته این نخستین کتابی نیست که درباره او نوشته شده است.

 من به دنبال توصیف آقای واله نبودم. می خواستم مصداق های رفتاری اش را در زندگی بیابم. می خواستم بدانم شیخ واله در هر موقعیتی چه طور رفتار می کرد. ما اگر بتوانیم شمه ای از رفتارش را داشته باشیم خیلی راحت زندگی می کنیم. وقتی برای خودت شخصیتی قائل نبودی، اهمیت نمی دهی کسی پیش پای تو بلند شود یا نشود! چون توقعی نداری، پس ناراحت هم نمی شوی و روان تو آسوده است. یک سال و نیم است برای این کار زمان گذاشته ام و چند ماه دیگر برای چاپ آماده است.»


شیخ واله اهل تعارف نبود

امینیان خیلی اهل مراعات است تا چیزهایی را بیان کند که برای مخاطب امروزی پذیرفتنی باشد. می گوید: «چیزهایی که من درباره ایشان از شاگردانشان شنیدم قابل عنوان نیست. اگر ایشان سوادش کم بود، خب این تواضع توقع بود. اما ایشان 20 سال درس خارج خوانده بود. «کفایتین» تدریس می کرد و این یعنی درجه علمی ایشان در اندازه اجتهاد بود. 

در این رده علمی، ایشان در این حد تواضع بود که خودش را از کسی برتر نمی دانست. اگر کسی به ایشان می گفت می خواهم نصیحتت کنم، پاسخ می شنید استفاده می کنم. تعارف بیجا در علم اخلاق دروغ است. در قاموس ایشان هم چیزی به اسم تعارف نبود.

 آن چیزی را بیان می کرد که در دلش بود و اگر شرایط مناسب نداشت، به تعارف بسنده نمی کرد و راحت می گفت الان شرایطش را ندارم. گاهی این رک گویی برایمان جذاب نیست اما این رفتار در دل خودش صداقت پنهان دارد.»

امینیان ادامه می دهد: «سخت است واله بشوی. تمرین و ممارست می خواهد. من در تحقیقاتی که درباره ایشان داشتم به نکته ای رسیدم که برایم جالب بود. در زندگی شرایطی برایشان به وجود می آید که می تواند حرامی را انجام بدهد ولی آن را ترک می کند و همین ترک حرام او را در مسیر رشد قرار می دهد. حاج آقا دراین باره می گفت: من می رفت که کافر شوم ولی خدا کمک کرد.»


مرنج و مرنجان!

امینیان اصل رفتار این استاد اخلاق را بر اساس اعتقاد به مرنج و مرنجان توصیف می کند و می گوید: «من در مصاحبه هایی که انجام دادم نکته های زیبایی را دریافتم. در مصاحبه آقای امیدوار و آقای موسوی کاهانی که از شاگردان حاج آقا هستند این خاطره نقل شد. حجت الاسلام موسوی کاهانی با شیخ واله خدمت آیت  الله وحید رسیدند.

آیت الله وحید در آن زمان ذکر می کنند که من مرید آقای واله هستم

 فردی آنجا بود که از آقای واله انتقاد کرد که چرا شما مدام از آقای میرزا جواد آقا یاد می کنید. حاج آقا آنجا پاسخ نمی دهند. آن مرد ادامه داد: مگر میرزا کور شفا می داد؟ مرده زنده می کرد؟ مگر ایشان طی الارض داشت؟ حاج آقا باز هم سکوت می کند. آیت الله وحید در آن زمان ذکر می کنند که من مرید آقای واله هستم. این را می گویند و سکوت می کنند.

 آن مرد همراه حاج آقا بیرون می آید و به پرسش خودش ادامه می دهد. در این موقعیت حاج آقا می گوید: نه آقا، ایشان طی الارض نداشته، کور شفا نداده، مرده زنده نکرده ولی دل کسی را نرنجانده است! این از طی الارض بالاتر است. مرنج و مرنجان. اگر که کسی این 2 خصوصیت را داشته باشد، از طی الارض بالاتر است. خودش همین روش را در زندگی داشت.»

 

خاطرات پسر بزرگ شیخ محمد واله را اینجا بخوانید


رنج خود و راحت یاران طلب

«آقای واله بر حسب ظاهر، استخوانی و عصبی مزاج است ولی چیزی که در وجود ایشان نبود عصبانیت است.» امینیان ادامه می دهد: «در جلسه ای برای صلح دادن زن و شوهری دعوت می کنند. آنجا پدر دختر آقای واله را کتک می زند ولی ایشان سکوت می کند. مرد شرمنده می شود و عذرخواهی می کند.

حاج آقا آنجا 2 رکعت نماز شکر می خواند. آقای واله پس از آن مجلس می گوید: «وقتی این آقا مرا کتک زد با وقتی که از من پذیرایی کرد برای من فرقی نکرد! هردویش برای خدا بود.»امینیان نمونه دیگری از خویشتن داری او را ذکر می کند: «ایشان می خواست پشت بام خانه اش را قیرگونی کند ولی نگذاشت قیر را توی کوچه داغ کنند که همسایه ها دودش را بخورند. 

به قیرکار گفت بیایید در زیرزمین خانه دود کنید تا مردم اذیت نشوند. این چیزها به ذهن ما نمی رسد. «رنج خود و راحت یاران طلب» را حاج آقا مدام می خواند. اینجور باشی، در دل هم نفوذ می کنی. حاج آقا از کسی برای منبر و مجلس پول نمی گرفت و می گفت اثر کلامم از بین می رود.»


واله که بود واله و شیدای اهل بیت

او هنوز هم گاهی دلش برای مرد نیک نامی که 25 سال پیش دنیا را ترک کرد تنگ می شود: «من ایشان را دوست داشتم و گاهی یادشان می کنم. بعد فوتشان در کاشمر، به مشهد منتقل و در صحن آزادی دفن شدند. آنجا حاج آقا سازگار یک شعر برای ایشان سرود: واله که بود واله و شیدای اهل بیت/ بر چهره داشت نور و تولای اهل بیت/ می ریخت شهد علم ز گفتار دل نشین/ چون داشت اتصال به دریای اهل بیت.

مجلس ختم ایشان قاری و مداح نداشت. وقتی من رفتم تعزیه، پسرشان گفت خوش آمدی ولی ما قاری نداریم. من هم خودم پشت تریبون رفتم

 مرحوم واله چنان در اهل بیت ذوب بود که هرچه بگوییم کم است.»امینیان که سابقه مذهبی او را به سوی قرائت قرآن و مداحی اهل بیت هم کشانده می گوید: «مجلس ختم ایشان قاری و مداح نداشت. وقتی من رفتم تعزیه، پسرشان گفت خوش آمدی ولی ما قاری نداریم. من هم خودم پشت تریبون رفتم. 

خانواده شان هم اهل تشریفات و قائل به این مسائل نبودند. خیلی معمولی برایشان مراسم گرفتند. آیت الله فلسفی، آیت  الله بهجت، آیت الله مروارید و بهترین مجتهدان مشهد در مراسم حضور داشتند. حدود 300 روحانی نشسته بودند چون شخصیت ایشان میان علما مشهور بود. آن کسی که به آقای واله از نگاه یک روضه خوان نگاه می کند به این دلیل است که ایشان خودش را عرضه نکرده است تا به او آیت الله بگویند. ایشان از این عناوین فراری بود.»

ارسال نظر
آوا و نمــــــای شهر
03:44